حرف این پست مشکل این روزهایم بود و درد دلی شده بود که بعد از خواندن پست بچه‌دار شدن دوست خوبم زمزم(مینوبانو) سرباز کرد.

بعد از مدت‌ها خوشحال بودم که زن مطمئن و درستکار و زبر‌وزرنگی  را پیدا کرده‌ام که ماهی یک بار  بیاید و کمک‌ کارهایم در خانه باشد. دو سالی بود که به خانه‌مان رفت‌وآمد می‌کرد و از هیچ کار سختی مضایقه نمی‌کرد. شوهرش 200 کیلویی وزن داشت و روزی چند تا نوشابه خانواده می‌خورد، آدم تنبلی بود که اغلب بیکار بود؛ نه حاضر بود گواهی رانندگی ماشین و موتور بگیرد و نه دیپلم داشت. تا آن موقع چون با موتورش چند بار به این و آن زده بود پلیس موتورهایش را خوابانده بود که دادگاهی شود ولی هر بار از خیر موتورش می‌گذاشت و می‌رفت با قرض و قوله و پول زنش یک موتور دیگر می‌خرید. بیچاره با آن هیکل گنده روی موتور تعادل نداشت. یک دختر تپل‌مپل هم داشتند که از بس لوس‌وننر بزرگش کرده بودند که باید هر روز پیتزا و کیک تولد و هر چه توی تلویزیون می‌دید و هوس می‌کرد را فورا به دستش می‌رساندند.

زن همیشه زمزمه می‌کرد که دلش می‌خواهد باز بچه‌دار بشود. من خیلی دلم می‌خواست هر وقت این را می‌گوید یکی بزنم پس کله‌اش ولی خیلی با احتیاط جوابش را می‌دادم. می‌دانم که آدم‌های این قشر اگر رک و روراست بهشان بگویی بچه می‌خواهی چه کنی، فکر می‌کنند که چشمت بر نمی‌دارد بچه‌های طاق و جفتشان را ببینی یا به خاطر نیازی که به کارش داری نمی‌خواهی بچه بیاورد. این است که خیلی با احتیاط می‌گفتم: ایشالا بچه هم میاوری ولی وقتی که خانه‌ای بگیری که بیشتر از یک اتاق داشته باشد. تو الان همه‌ی زندگی و آشپزخانه‌ات توی یک اتاق است. دخترت کلاس اول می‌رود. همه‌تان شب کنار هم می‌خوابید. تازه اجاره همین خانه را هم نداری بدهی و مدام دلت می‌ریزد که نکند صاحبخانه بلندت کند. بگذار ایشالا پولهایتان کمی جمع بشود.

ولی می دانستم که این حرف‌ها باد هواست و هر چند برای چاقی شوهر و دخترش و عفونت کلیه دخترش و مشکلات چشم‌پزشکی‌شان دکتر نمی‌روند ولی برای بچه‌دار شدن مدام می‌رود درمانگاه. دکترها هم که دلشان نسوخته آخر این‌قدر چیزخورش کردند و لابد با کلومیفن و داروهای تحریک کننده تخمک‌گذاری دیگر خواستند زودتر به آرزویش برسانند که بعد از عید که زنگ زدم تا سری بهم بزند با خوشحالی و ذوق‌زدگی بهم خبر داد که دیگر نمی‌تواند کار کند چون دوقلو حامله است. حالا جالب است که همه خانواده را همین خانم با کارش توی خانه‌های مردم می‌چرخاند و شوهرش فقط با موتور می‌رساندش و کار دیگرش هم این بود که مردانگی به خرج بدهد و بگوید از این خانواده خوشم می‌آید برایشان کار کن و برای آن یکی کار نکن. (دلیلش هم اصلا معلوم نبود و فقط برای نشان دادن مردانگی)

حالا بعد سه چهار ماه که از بارداری خانم می‌گذرد، زن و شوهر روزی چند بار بهم زنگ می‌زنند و پول قرض می‌خواهند. توی خرج همین مراحل معاینه‌ی حاملگی مانده‌اند. خرج دکتر رفتن ندارند. موعد خانه‌ای که نشسته‌اند تا زمان به دنیا آمدن بچه‌ها تمام می‌شود و باید زودتر پول پیشی جور کنند و جای دیگری دست و پا کنند وگرنه همین یک اتاق را هم ندارند.

راستش دیگر گوشی را بر نمی‌دارم. جالب است که زن برای خیلی از خانواده‌های ثروتمند به صورت هفتگی کار می‌کرد ولی پیشتر هم هر وقت پول می‌خواستند از من قرض می‌گرفتند. می‌گفت فقط رویم می‌شود از تو چیزی بخواهم. فکر کنم دلیلش همان نصیحت‌ها و راهنمایی‌ها و دلسوزی کردن است. احتمالا توی آن خانه‌ها چون نقشی بیش از جاروبرقی نداشته حالا اصلا فکرش را هم نمی‌کند که می‌تواند چیزی از آنها بخواهد هرچند چند برابر خانه‌ من برایشان کار کرده. ولی به هر حال، این بار نه خودم در وضعیتی هستم که بتوانم به یک خانواده پنج‌نفره کمکی درخور تغییر زندگی‌شان بکنم و نه دل خوشی از تصمیم‌شان دارم (واقعیتش این است که خیلی از دستش عصبانی‌ام). به نظرم بزرگترین کمکم نصیحتی بود که بهشان کردم و به گوش نگرفتند. حالا این‌که صدهزار تومان به دستشان بدهم چه مشکلی ازشان رفع خواهد کرد. راستش خیلی از این‌که جوابشان را نمی‌دهم ناراحتم و عذاب وجدان دارم. این‌که کسی در اوج ناامیدی به آدم روی بیاورد و آدم نتواند کمکی بکند اصلا حس خوبی نیست. ولی خدا را شکر که خیلی از دولتمردانمان مبلغ این فرهنگ بوده‌اند و  حتماً الان تمام‌قد و با چشمان تیزبین ایستاده‌اند تا پیدایشان کنند و با تمام توان کمکشان کنند و حتما دستشان را می‌گیرند. این وسط من چه کاره‌ام.



تاريخ : ۱۳٩٥/٤/۱٤ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

بالاخره بعد از نزدیک به یک سال فرصت شد که در پی دوست صمیمی‌مان که به شمال مهاجرت کرده است سفری به شهرشان داشته باشیم و سه روزی مهمانشان باشیم. یک روز بالاخره دل به دریا زدم و بچه ها را سوار اتوبوس کردم و به سمت نور راه افتادیم. دیدن زندگی جدید دوستم برام خیلی جالب بود. یک جورهایی وسوسه شدم که کاش می‌شد من هم پشت پا به همه چی می‌زدم و یک چنین زندگی‌ای برای خودم دست و پا می‌کردم. یک باغچه دو هزار متری با مرغ و خروس و بوقلمون و سگ و کرت خیار و گوجه و درخت پرتقال و لیمو و سیب و....

این طور زندگی کاملا چهره متفاوتی دارد. دغدغه های متفاوت. رنگ و بو و طرح و نظم متفاوت. اولویت های متفاوت. نسبت دخل و خرج متفاوت. حتی نیازهای بیولوژیک آدم هم فرق می کند. البته تنها چیزی شان که فرق نکرده بود نشستنشان پای سریال های شبکه  جم بود.

یک زمانی خیلی دوست داشتم که وقتی سنم به یک حدی رسید و به حدود بازنشستگی رسیدم بروم و چنین زندگی ای اختیار کنم ولی با توجه به این که هنوز بچه ها کوچک اند و خودم کارم بازنشستگی ندارد و همسرخان شدیدا بسته به ظواهر زندگی شهری است فکر نمی کنم صد سال هم بتوانیم از زندگی شهری دل بکنیم. فعلا که در شرایط موجود چنان غرق (دور از جان همه شهرنشینان) سگ‌دو زدن به سبک زندگی شهری هستیم که برای سفر به یک چنین جایی هم در طول سال به زور می‌توانیم یک هفته کنار بگذاریم.



ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٥/٤/۱٢ | ٢:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

علامت خوبی نیست ولی مدتی است که وقتی می آیم به سراغ نوشتن همش پیش خودم فکر می کنم که از چه باید نوشت وقتی همه چیز تکرار مکررات است. مدتی است که وقایع زندگی به اندازه کافی هیجان و نشاط ایجاد نمی کند که بتواند برای راه انداختن وبلاگ سوخت ایجاد کند.

یک زمانی بود که فکر می کردم که کاش همین دریچه ی رو به دنیا را از ما نگیرند بگذارند که با چند تا کانال تلویزیون و همین اینترنت، توی دنیا و عجایبش سرکی بکشیم و از این چهاردیواری بسته کمی فراتر را ببینیم. عاشق کانال های نشنال جغرافی و توریسم بودم و هر چه از گوشه کنار دنیا و مردم جورواجور و سنت‌های متفاوتشان می‌دیدم  برایم جالب بود. همیشه فکر می‌کردم یک روز می‌روم و شاید نه همه دنیا، ولی گوشه‌هایی از آن را می‌بینم. اما حالا دیگر به سن و شرایط و چشم‌اندازی از آینده رسیده‌ام که فکر می‌کنم همه چیز در چند تا کانال تلویزیونی و چند سایت اینترنتی به پایان می‌رسد و ما محکوم به همیشه ماندنیم.

برایم سخت است که پشت میزم بنشینم و خودم را توی کاغذ پاره‌هایم گم کنم و هی این کتاب و آن کتاب را ورق بزنم در حالی که می‌دانم هیچ وقت نمی‌توانم پا توی شهر هیچ یک از این کتاب‌ها بگذارم. توی آشپزخانه سعی می‌کنم به زور حواسم را به دستور آشپزی‌ام بدهم و همان‌طور که حرصم را با ساطوری کردن جالیزی‌های روی تخته خالی می‌کنم سعی می‌کنم این فکر را از سرم بیرون کنم که من هیچ وقت سوپ مدیترانه‌ای را در ساحل مدیترانه نخواهم خورد. موقع پیاده‌روی عصر برای دوستی چنان با طول و تفصیل از پراگ و تاریخ و جغرافیایش تعریف می‌کنم که می‌گوید: «آنجا بوده‌ای؟» و من با آه سوزناکی به جای این‌که بگویم «نه، و هرگز آن را نخواهم دید» می‌گویم «درباره‌اش خوانده‌ام.»

با این همه خیال‌های طول و دراز و دست‌نیافتنی گاهی واقعا دلم می‌گیرد و به نظرم محال می‌آید که بتوانم اینجا بنشینم و از کتلتی که شب پختم و از مشق بچه‌ها و ترافیک دم صبح بنویسم. فکر می‌کنم هیجان و اهمیت تمام وقایع زندگی‌ام در همین حد است: کتلت، مشق، ترافیک. البته لازم به یادآوری نیست که اینها خودش هم خیلی زیباست و باشکوه است و زندگی یعنی همین و باید از همین چیزهای کوچک لذت برد و جای شکرش باقی است و بعضی‌ها هستند که مریض‌اند و گرفتارند و همین را هم ندارند و ...... این‌ها را همه خودم فوت آبم. اما دلم می‌خواست همین الان در مراکش بودم یا در تبت، یا مسکو .... دل است دیگر.



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٢٧ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

مدتی بود که این صفحه  مدیریت مرکزی پرشین‌بلاگ خودم را هم راه نمیداد و پشت در خانه‌ام مانده بودم نمی‌دانم چه‌اش بود که مدام ارور می‌داد. فکر کنم از بس دیر به دیر به خانه سر زده بودم که غریبه فرضم کرده بود. به هر حال با عوض کردن ویندوز و کمی تقلا وارد شدم.

                                               --------------

گاهی آدمیزاد دچار مشکلاتی می‌شود که هیچ وقت پیشتر فکرش را هم نمی‌کرده. همیشه فکر می‌کردم که چطور بعضی آدم‌ها به یک موضوعی گیر می‌دهند و نمی‌توانند آن را از ذهنشان بیرون کنند و تعادل روانی‌شان را از دست می‌دهند. می‌گفتم مگر افسار فکر و ذهن آدم دست خودش نیست، پس چرا باید دچار وسواس و بددلی و کینه و هزار بی‌تعادلی دیگر بشود. اما حالا می‌بینم که گاهی در بعضی شرایط ناگهان چیزی به ذهن آدم فشار می‌آورد و تعادل آدم را بدجور به هم می‌ریزد.

همه چیز از یک پراید قراضه شروع شد که دی ماه گذشته در خانه‌مان پارک شد. بعد از دو هفته فهمیدم که این ماشین در خانه ما رها شده و کسی دنبالش نمی‌آید، اما محلش نگذاشتم و فکر کردم موقتی است. بعد از مدتی نزدیک عید بود که در موردش با همسایه‌ها صحبت کردم، اما آن‌ها هم اهمیتی ندادند. بعد از برگشتن از تعطیلات عید هنوز ماشین دم در افتاده بود و با وجود گردو‌غبار و طوفان، کثیف و نکبتی شده بود. بالاخره یک بار جلو گشت پلیس را گرفتم و پلیس استعلام کرد و فهمیدیم که صاحبش چند پلاک آن طرف‌تر ساکن است و این ماشین را این‌جا رها کرده. پلیس گفت که از لحاظ قانونی نمی‌توانید کاری کنید و با وجود این که دم در ورودی شماست ولی نمی‌توانید شاکی باشید مگر خودتان کنار بیایید و در شرایط خیلی خاص شاید شهرداری بخواهد کاری بکند که معمولا نمی‌کند.

آدرس صاحب ماشین را گرفتم. جالب بود که جلو خانه خودشان جای خالی برای پارک ماشین وجود داشت و همسایه‌ها گفتند که توی پارکینگ هم جای خالی دارند! (ولی خب چه کاری است که ماشین خراب و قراضه جلو چشم خود آدم باشد؟)  دوسه بار به صاحبش که فهمیدم راننده آژانسی همین نزدیکی‌هاست و موجود خودخواه و بی‌خیالی است و همیشه توی خیابان مشغول دستمال کشیدن ماشین خودش است گفتم که ما از بودن یک ماشین کثیف و خاک گرفته که پر از فضله پرنده شده دم در خانه‌مان ناراحتیم ولی جوری نگاهم کرد که انگار مرا در انتهای افق می‌بیند اول گفت «کدام ماشین؟» و بعد گفت که آن ماشین راه نمی‌رود و تصمیم دارد که یک روز بالاخره برش دارد و جوری این را گفت که من فهمیدم منظورش بعد از هرگز است و البته دستم به جایی بند نبود.

حالا از آن تاریخ به بعد یعنی نزدیک دو ماه است که دقیقاً انگار یک پراید مشکی خاک‌گرفته را روی مغز من پارک کرده‌اند. یک جور اضطراب و یأس همیشگی در تمام روز همراهم شده است نه دقیقا به خاطر شی چهارچرخی که دم در افتاده بلکه به این دلیل که فکر می‌کنم آدم‌هایی که در اطراف ما زندگی می‌کنند کلاً موجودات خودخواه و خطرناکی هستند و ممکن است هر لحظه از آنها آسیبی به ما برسد که هیچ قانونی هم به دادمان نرسد و ما در مقابل آن‌ها هیچ دفاعی از خودمان نداریم. پیشتر خیلی پیش آمده که ماشینی به ماشینم زده و در رفته، کسی کیفم را زده یا چیزیم را برده، کسی توی صف خودش را جلویم جا زده، و ... شاید سر هر کدام از این‌ها ناراحت هم شده باشم ولی نهایتاً فراموش کرده‌ام. حالا این پراید لجن گرفته که درست دم در ورودی جا خوش کرده و روزی بارها‌ و بارها می‌بینمش برایم نمادی از همه‌ی این ظلم ها و دست‌به‌جایی نرسیدن‌های گذشته و حس ناامنی و ناامیدی برای آینده شده و ذهنم را بد جور مشغول کرده و تعادلم را به هم زده است جوری که در فکر ملاقات یک روان‌درمانم؛ روان‌درمانی که بتواند تحمل مرا در جامعه خودخواه و زورگوی اطراف چنان بالا ببرد که ککم نگزد و همرنگی با جماعت کنم بدون احساس گناه.

 

پ.ن: جالب است که هر گوشه کنار شهر که بخواهی پنج دقیقه کنار بزنی و پارک کنی از زمین و هوا یک پارکبان بر سرت نازل می‌شود و حق شهرداری و راهنمایی رانندگی و مرده و زنده‌ی مملکت را سربزنگاه دولا پهنا حساب می‌کند ولی وقتی کسی ماهها ماشینش را توی حلقت پارک کند به هیچ ارگانی مربوط نمی‌شود.



تاريخ : ۱۳٩٥/۳/۱۸ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دوستی از دوستان زمان دانشگاه هست که هر یکی دو سه سال از آن طرف آب‌ها بلند می‌شود و می‌آید و در سه هفته‌ای که ایران است با هم همراه می‌شویم و چند جایی سر می‌زنیم. از دیدار دوستان و آشنایان قدیمی تا اتفاقات فرهنگی و خیابان‌گردی و کافه‌گردی همراهش می‌شوم و در همین چند ساعتی که کنارش هستم سعی می‌کنم جای خالی تمام دوستانی را که تمام این سال‌ها رفتند و مرا با خاطره‌ها تنها گذاشتند پر کنم.

یکی از جاهایی که هر بار با هم سر می‌زنیم دفتر استاد دوران کارشناسی‌ ارشدمان است که استاد راهنمای پایان‌نامه‌ی هر دومان بود. تقریباً هر بار که بیاید از او وقتی می‌گیریم و سه چهار ساعتی را در دفترش می‌گذرانیم و از هر دری حرف می‌زنیم و از خرابی اوضاع علم و فرهنگ و کتاب و دانشگاه و تحقیق و اجتماع و ... غر می‌زنیم تا کمی دلمان خنک بشود. دوست از فرنگ آمده‌مان هم که هیچ دل خوشی از رفتنش ندارد غرغرهای مخصوص خودش را از زندگی آن طرف آب می‌کند و جناب استاد هم همیشه زیرزیرکی تشویقش می‌کند که برگردد. 

استاد عزیز که همیشه از نظر ما از آن دسته اساتید با حوصله و با شخصیت علمی و بی‌حاشیه و با دیسیپلینی می‌‌آید که دیگر نسلشان رو به انقراض است باید چند سالی باشد که بازنشسته شده اما هنوز تدریس می‌کند. یادم می‌آید آن سال‌هایی که ما دانشجویش بودیم برایمان یک بت بزرگ علمی بود. وقتی جلویش می‌ایستادیم که سوالی بپرسیم نمی‌دانستیم کجا را نگاه کنیم. وقتی که روی پایان‌نامه کار می‌کردیم حرفش انگار وحی منزل بود. اولا خیلی کم برای رفع مشکلات پیش‌پاافتاده به او مراجعه می‌کردیم و دوماً یک کلمه توی دفترش عذر و بهانه و حرف خصوصی نمی‌زدیم که کم‌کاری‌مان را توجیه کنیم. همین دوستم آن قدر ایدئال‌گرا بود که با اینکه استاد کارش را برای دفاع تایید کرده بود یک هفته به وقت دفاع زد زیر همه چیز و گفت به نظرم کارم از نظر علمی ایدئال نیست و ترجیح می‌دهم دفاع نکنم! و استاد با وساطت و کلی بدبختی راضی‌اش کرد که دفاع کند وگرنه ممکن نبود بتواند مدرکش را بگیرد.

حالا ما با چنین خاطره‌هایی از خودمان نشسته بودیم توی دفتر استاد و هر چند دقیقه یک دانشجوی جوان از راه می‌رسید و یک‌راست می‌رفت سراغ استاد و دست می‌انداخت دور گردنش و گونه‌اش را ماچ می‌کرد و بعد می‌نشست و با ناز و ادا و اطوار قهقهه ماجراهای خیلی‌خیلی کم‌اهمیت  از زندگی کاملاً خصوصی‌اش را تعریف می‌کرد. مثلاً  این آخری تعریف کرد که پایان‌نامه‌اش متوقف شده چون با دوست‌پسرش به هم زده و دچار بحران روحی شده. و بعد در جواب سؤال استاد که ظاهرا از شنیدن داستان‌های مشابه متعدد گیج شده بود، گفت که این آن پسر قبلی نیست، این یکی دیگر است و با آن یکی که ترم پیش کلا به هم زده! بعد گوشی‌اش را در آورد و عکس‌های آقای خوشبخت را به استاد و به ما که مهمان‌های او بودیم نشان داد و اعتراف گرفت که تکه‌ی خوبی را شکار کرده. هر بار هم که حرف‌هایشان به اوج هیجان می‌رسید (هیجان‌زدگی دمادم و بیخودی) یا به شانه‌ استاد می‌زد و یا روی دستش.

آن‌جا که نشسته بودیم سه تا از این دانشجوها با سه داستان مختلف ولی با همان زبان بدنی و رفتار مشترک از راه رسیدند و کمی نشستند و رفتند و اصلاً‌ معلوم نشد برای چه آمده بودند. آخری‌شان دختری بود که حجاب کاملی داشت و چادر سرش بود ولی از نظر رفتار هیچ فرقی با آن دو تای دیگر نداشت و تمام مدتی که نشسته بود من نتوانستم چشم از ناخن‌های بلند و طرح عجیب روی ناخنش بردارم. استاد هم با حوصله گوش داد بدون سرزنش یا تحقیر، دست آخر لزوم کار روی پایان‌نامه را گوشزد کرد یا چند جمله حرف دلگرم‌کننده زد و راهشان انداخت.

خداحافظی که کردیم و بیرون آمدیم. قدم زنان راه افتادیم تا برسیم به جایی که سوار تاکسی بشویم داشتیم می‌گفتیم که چقدر استاد آدم نازنینی است و حیف که این‌جور آدم‌ها دیگر نسلشان روبه‌انقراض است. من اصلاً تعجبم را از رفتار دانشجوها و ظرفیت‌های جدید و ناشناخته‌ی استاد بروز ندادم. گفتم لابد دوستم از فرنگ برگشته است و این چیزها آن طرفها خیلی عادی است و این من هستم که خیلی ندیدبدیدم که یک دفعه خودش گفت: فکر نمی‌کنی دانشجوها خیلی راحت‌تر از زمان ما شده‌اند توی این سال‌ها چقدر همه چیز فرق کرده. هم رفتار دانشجوها و حرکاتشان و هم برخورد استاد. شاید زمان ما هم او همین آدم بوده ولی نوع رفتار ما از او آدم جدی‌تری ساخته بوده.

من که تصورش را هم نمی‌توانم بکنم که حتی در فضایی بازتر و با ظرفیت‌های جدید آدم‌ها، اگر حتی از نو هجده‌ساله می‌شدم، می‌توانستم طور دیگری رفتار کنم. دارم به خودم شک می‌کنم که آدم انعطاف‌پذیری باشم، آن طور که استادمان شده است.



تاريخ : ۱۳٩٥/٢/۱٢ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

این‌که نمی‌نویسم دلیلش اصلاً‌ این نیست که دلم برای این‌جا تنگ نیست یا این‌که سرم جای بهتری گرم است. خجالت‌آور است که آخرین پست‌هایم به شب یلدا برمی‌گردد ولی خب چه کنم که نوشتن هم مثل هر چیز دیگر رفیق ناباب و ذغال خوب می‌طلبد. هر وقت دلم هوای نوشتن می‌کند چیزی که دلم می‌خواهد از آن بنویسم یک سرش در «نگفتنی»ها بند است حالا یا از آن دسته چیزهاست که از بچگی یادمان داده‌اند که اسرار خانوادگی است و آدم نباید راه بیفتد به همه بگوید یا بعدها توی مدرسه و دانشگاه و ... یاد گرفتیم و بعد به بچه‌هامان یاد دادیم که گفتنش سر سبز را به باد می‌دهد.

به هر حال باز هم برگشته‌ام؛ هر چند می‌دانم پیوستگی‌ای در کار نیست ولی باز هم همین که آدم احساس کند این غار تنهایی را با چندتایی یار غار برای خود دارد دلگرم کننده است.



تاريخ : ۱۳٩٥/۱/٢۸ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تا بیست سالگی به خاطر نمی‌آورم گریه کرده باشم. یعنی هر چه به دوران کودکی و نوجوانی و ایام مدرسه و ... فکر می‌کنم هیچ تصویری از خودم که در حال نق و شکایت و خصوصا گریه کردن باشم به خاطرم نمی‌آید.

اما بعد از بیست‌سالگی نمی‌دانم چه شد که اشکم دم مشکم آمد. خیلی وقت‌ها باخود و بی‌خود اشکم سرازیر می‌شد. از خوشحالی، از هیجان،‌ از غم، از دوست‌داشتن، از هر چیزی که اسمش حس انسانی بود. حالا برعکس آنچه به ذهن می‌رسد کمتر از درد، یا غصه، یا ترس یا عزاداری، یا بروز یک مشکل شخصی به گریه می‌افتم ولی تا دلتان بخواهد از دیدن یک منظره‌ی بیرونی توی تلویزیون یا سر چهارراه یا کنار خیابان، آرام چشم‌هایم خیس می‌شود و بغض گلویم را می‌گیرد.

کافیست ببینم دو نفر توی خیابان با هم سر هیچ‌و پوچ دعوا می‌کنند، یا بچه‌ای دست پیرزنی را گرفته و از خیابان رد می‌کند، یا دختربچه‌ای با روسری کج و معوج و کفش‌هایی که به پایش بزرگ است شاد و سرحال سر چهار‌راه نرگس می‌فروشد، یا دختر جوانی با آرایش غلیظ توی پیاده‌رو با ذوق و شوق می‌خرامد و فکر می‌کند همه آدم های شهر دارند نگاهش می‌کنند، یا توی فیلمی دست‌آخر قهرمان داستان بچه‌ای را که گرفتار شده نجات می‌دهد، از دیدن همه‌ی این احساس‌های انسانی چیزی توی دلم می‌جوشد و چشم‌هایم خیس می‌شود. گاهی توی دلم به بزرگی‌ بعضی از این حس‌ها غبطه می‌خورم و گاهی از کوچک‌ و حقیر بودنشان دلم می‌سوزد. به هر حال خیلی راضی نیستم از این‌طور بودنم و آرزو می‌کنم کاش راهی بود که برای همیشه جلوی این قلیان احساس را در خودم می‌گرفتم.

خنده‌دارترین قسمت این حالتم این است که همیشه وقتی برنامه «دوربین مخفی» می‌بینم به جای خندیدن گریه‌ام می‌گیرد. فکرش را بکن که همراه خانواده نشسته‌ایم به تماشای دوربین مخفی. پسرم و پدرش از دیدن واکنش‌ آدم‌ها ریسه می‌روند و من از تعجب‌شان، از ترس‌شان، از جا خوردنشان، از اطاعت‌شان، از ذوق کردنشان، از زودباوری‌شان، از دلسوزی‌شان، از طمع‌شان و از تک‌تک هیجاناتی که نمایش کامل احساسات انسانی‌‌اند گریه‌ام می‌گیرد و دلم برای همه‌ی آدم‌ها و آسیب‌پذیری‌شان، از جمله خودم، می‌سوزد. هنوز به این سن رسیده‌ام و برایم عادی نشده که آدمیزاد می‌تواند چقدر خوب، چقدر بد و چقدر زشت‌ و زیبا باشد.



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱۳ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

دیشب شب یلدا بود. شب یلدا هم برای من از نظر دوندگی و آماده کردن خانه و بچه‌ها و برنامه‌ها یک نوروز کوچولوست. دیشب نیمی از مهمان‌ها که رفتند با نیمه‌ی دوم نشستیم پای حافظ‌خوانی به بهانه‌ی فال گرفتن و شنیدن نوای سه‌تار همسر. البته نوجوان‌هایمان یعنی شازده و پسرعمه‌اش نمی‌گذاشتند که مجلس حس شاعرانه و احساسی بگیرد و هی وسط غزل‌ها و حس نوازندگی آقای پدر پارازیت ول می‌کردند و آدم نمی‌دانست که بهشان چشم غره برود یا بی‌خیال شاعرانگی مجلس بشود و با خوشمزگی‌های 13 سالگی بزند زیر خنده و به طبل بی‌عاری. من که بیشتر به دومی مایل بودم چون به اندازه کافی این سال‌ها حس گرفته‌ام ولی فرصت خنده‌ام خیلی ناچیز بوده. گاهی فکر می‌کنم توی زندگی اصلا از ته دل نخندیده‌ام. شاید برای همین است که هر وقت از ته دل می‌خندم اشک از چشم‌هایم سرازیر می‌شود و اطرافیان فکر می‌کنند دارم گریه می‌کنم. راستش انگار اصلا خندیدن از ته دل را یاد نگرفته‌ام.

وقتی نوبت من شد که برای فال نیت کنم واقعا هیچ نیتی نداشتم. هر چه فکر کردم دیدم هیچ نیتی ندارم. نمی‌دانم خوشحال شدم یا ناراحت. از این‌که توی زندگی به جایی رسیده‌ام که دیگر خیلی چیزی نمی‌خواهم یا فهمیده‌ام که خواستن لااقل به نوعی که من بلدم اصلا ربطی به توانستن ندارد و قرار نیست به فانتزی‌های ذهنی‌ام برسم به نظرم خودش رسیدم به ثبات و نوعی استغناست. از طرف دیگر این یعنی دیگر شور و هیجانی نیست: نه ابهام‌های کودکانه‌ی دهه‌ی دوم زندگی، نه عشق‌های سوزان دهه‌ی سوم، نه خواسته‌ها و توقعات دهه‌ی چهارم.... حالا انگار پارو انداخته‌ام و واداده‌ام بر آب. حس بدی نیست. همین است که هست و این خوب است.



تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()