هستم

نمی‌دانم چند ماه است ننوشته‌ام. خیلی هم بهش فکر نمی‌کنم. قصد نداشتم ننویسم. پیش آمد؛ یا بهتر بگویم پیش نیامد. قدیم‌ترها وقتی حالم گرفته بود می‌نوشتم. یادم است هر وقت زیاد می‌نوشتم نگران خودم می‌شدم که شاید افسرده‌ام و خودم نمی‌دانم؛ ولی حالا مدت‌هاست که کارم از این مرحله هم گذشته و حتی با بالارفتن درجه‌ی بی‌انگیزگی و دمغ بودن باز هم نوشتنم نمی‌گیرد.

امشب چه شد که نوشتم. نمی‌دانم. داشتم به بودن یا نبودن فکر می‌کردم. چند ماه است که هیچ جا نیستم. نه کتاب می‌خوانم، نه درست و حسابی آشپزی می‌کنم، نه خانه‌ی کسی می‌روم، نه بچه‌ها را بیرون می‌برم، نه... تنها علامت حیاتم فقط صفحات کارم است که بیشتر از قبل شده آن هم که از کارمزدش خبری نیست. جز کار و کار و کار، دیگر همه چیز را کنار گذاشته‌ام.

نه این‌که نخواهم به چیزهای دیگر بپردازم. اتفاقا خیلی نقشه‌ها دارم که قرار است به زودی به سراغشان بروم خیلی وقت است دلم برای وبلاگ‌ دوستانم تنگ شده و برای نوشتن وبلاگم، دلم می‌خواهد بچه‌ها را تئاتر ببرم، دلم می‌خواهد سری به پسرعمویم که خانه‌نشین است بزنم، دلم می‌خواهد عکس‌ها را مرتب کنم، دلم می‌خواهد فیلم‌ها و کتاب‌هایی که کنار گذاشته‌ام ببینم. هیچ کدام را سه‌طلاقه نکرده‌ام.فقط منتظر فرصت مناسبم. فرصت مناسب یعنی داشتن انگیزه، وقتی که دلخوش باشم، وقتی حال داشته باشم، وقتی که کسی نفهمد زهرمارم، وقتی که خیلی قلنبه پول داشته باشم، وقتی که لاغر شوم، وقتی که هوا این‌قدر گرم نباشد، وقتی این‌کار را که در درست دارم تمام کنم و تحویل بدهم، وقتی فلان دغدغه‌ی ذهنی را نداشته باشم، ... .

اما امشب یکهو فکر کردم که دلم می‌خواهد بنویسم. شاید دلیلش تهمینه بود که نشانم داد می‌شود یک لحظه بود و یک لحظه دیگر برای همیشه نبود. نه این‌که خودم این را ندانم ولی گاهی آدم را غفلت می‌گیرد. شاید هیچ وقت این شرایط پیش نیاید. شاید همه چیز هی بدتر بشود. منتظر چه چیزی هستم دقیقاً؟ تهمینه هم تا امروز صبح بود. شاد و خندان و پرانرژی. توی گروه تلگرامی همکار‌ها می‌نوشت، بیشتر از همه. از آخرین پستش چند تایی بیشتر نگذشته بود که یکی از بچه‌ها خبر مرگش را داد. گفتند دیگر منتظر شعرهای تهمینه نباشید. دم در دفتر کارش سکته کرد و رفت.خیلی جوان‌تر از من بود.

گفتم بیایم بنویسم اقلاً اگر رفتنی در کار بود از اینجا معلوم نباشد که چقدر بی‌حال و بی‌انگیزه بوده‌ام. اقلاً مثل بچه‌های گروه امروز، بگویند «ای وای او که همین چند دقیقه پیش نوشته بود.»

هرچند.... ای بابا چه فرقی می‌کند. چند ثانیه، چند دقیقه، چند ساعت، چند سال، چند قرن هم که بگذرد آدم که برود دیگر رفته. شاید هم برای همین تصمیم گرفتم که بلند بشوم و کاری برای خودم بکنم. از یاد رفتن و پوسیدن را بگذارم برای وقتی که رفتم. حالا که فعلا هستم.

/ 6 نظر / 51 بازدید
مرادیان زاده

سلام مهردخت علت کم نوشتن دوستان وبلاگی را شاید یک دلیلش همین شایع شدن وایبر و تلگرام و واتساپ ومانند آن دانست.اونجا هم اغلب در حال نوشتن و عکس گذاشتن و ...هستند. امادرست می فرمایید نوشتن گاهی تنها نشانه بودن و "هست " ی است که فیلسوفانه اش می شود : "می نویسم پس هستم ". شما لطفا بنویسید .قلم و فکر خوبی دارید .حیف است [گل][لبخند]

لیلا

امروز اولین وبی بودی که خوندم و یک جمله تواروم کرد. یک لحظه بود ویک لحظه دیگر برای همیشه نبود[گل]

یه لقمه حرف حساب

عزیزم سلام حالت رو درک می کنم. خوشحالم که نوشتی حتی اگر بوی ناامیدی و دپرسی بده بازم ازرجنس حس وحالیه که کم وبیش من هم تجربه کردم.

مریم

باید زندگی کرد.. زندگی در جریانه.. با وجود شنیدن اینهمه خبر مرگهای ناگهانی و ادمهای سرحال و جوانی که تو اصلا فکرشم نخواهی کرد که فردا دیگر نخواهند بود.. اما بازهم با ید با امید و استقامت و انگیزه زندگی کرد. یعنی چاره ای جز این نیست. روحشون قرین شادی و آرامش..عزیزم خیلی خیلی خوش امدی. شادمون کردی دوست عزیزم[قلب][گل]

آذر

خوشحالم که هستی . من که دیگه داشتم ناامید می شدم از برگشتن ات حیف ناز این نگاه و این قلم نیست که دچار بی انگیزگی بشه ؟! [قلب]