هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

عادت ندارم که بگویم امسال سال بعدی بود یا امروز روز مزخرفی بود یا ... همیشه حتی در همان سال‌هایی که نازنینی را از دست دادم یا بهاری که سراسر به تیمار نافرجام عزیزی گذشت، جرأت نکردم که یک لحظه از ذهنم بگذرد که چه سال بدی بود یا چه بهار نامهربانی.

امسال تابستان هم سختی‌های خودش را داشت ولی به هر حال پاره‌ای از عمرم بود که گذشت و اگر بگویم بد بود تف سر بالا انداخته‌ام. سخت‌ترین قسمت تابستانی که گذشت هجرت دوستی بود که برایم از خواهر نزدیک‌تر بود. دوستی که سیزده سال بود که هر روز سراغش را می‌گرفتم،‌سراغم را می‌گرفت. هر روز باید حتی اگر شده 5 دقیقه با هم تلفنی وقایع روزمان را که با داشتن فرزندان هم‌جنس و همسن‌مان مشترکات زیادی داشت، با هم مرور میکردیم. تا تقی به توقی می‌خورد همدیگر را به خوردن یک فنجان قهوه دعوت می‌کردیم. توی تمام برنامه‌های گردشی و فرهنگی و پیک‌نیک و ... همراه هم بودیم. اگر نمی‌رسیدم که پسرم را از کلاس بردارم می‌دانستم که کافیست یک تلفن بزنم که خودش را مثل عقاب برساند و برش دارد به خانه‌شان ببرد. همیشه بچه‌هایم خانه‌ی او را دوست داشتند چون همه جوره سور‌وسات خورد و خوراک و بازی و ریخت‌وپاش، آن هم با روی خوش، فراهم بود. همیشه هر چی می‌پخت سهم من را کنار می‌گذاشت و هر وقت مهمان داشتم می‌گفت بگذار یکی از غذاها یا دسرهایت را من درست کنم. همیشه با فکر مثبت و روحیه‌ی سازگار و آسان‌گیرش توی سختی‌ها و بی‌انگیزگی‌ها همراه خوبی بود. و البته رمز ماندگاری این دوستی متقابل بودن این همراهی‌ها بود.

در تمام روزهایی که در میانه‌ی جمع کردن اسباب‌‌هایش بهش سر زدم و وقتی که دم آخر قبل از رسیدن کامیون، رفتم تا کفش‌اسکیت و دوچرخه‌ی پسرش را که برای دخترک کنار گذاشته بود بگیرم، خیلی سعی کردم که اشکم سرازیر نشود. خیلی سخت بود، آن هم با این خصوصیت گندی که دارم که وقتی از مغزم حتی یک سیگنال مردنی مبنی بر «گریه‌کن» برسد، دماغم مثل گوجه فرنگی می‌شود. خیلی جلو بقیه خودم را نگه داشتم که نزنم زیر گریه ولی همیشه پشت فرمان تا خانه روسری‌ام را جلو بچه‌ها جلو می‌کشیدم تا اشک‌ها و دماغ قرمزم را نبینند.(کی گفته روسری سر کردن بد است!)

دوستم هم مثل ما توی همین محل مدرسه رفته بود و دوران نوجوانی و جوانی را گذرانده بود و ازدواج کرده بود و ... ولی همسرش که تولیدی لباس داشت نتوانست کسادی بازار را در این سال‌های اخیر تاب بیاورد و کارگاهش را از دست داد. برایشان سخت بود که بدون درآمد، از پس اجاره‌های محله‌ی پدری که چند دهه در آن ریشه داشتند بر بیایند پس تصمیم گرفتند در این ایام بیکاری و دست‌تنگی به شهر کوچکی در شمال بروند.

حالا نمی‌دانم از تنها ماندن خودم ناراحتم یا از این‌که میبینم که دوستم که از قدیمی‌های این محل بوده به دلیل نداشتن درآمد و گرانی اجاره‌ها مجبور به ترک محله‌ی قدیمی خودش شده، اما فلان فامیل‌مان که در شهرستان به بهانه‌ی آپارتمان‌سازی پول نصف‌ مردم شهر را خورده اعلام ورشکستگی کرده و همه‌ی پول‌ها را برداشته و آمده همین بغل گوشمان بهترین آپارتمان را به نام زنش خریده و پسرش هم در گران‌ترین مدرسه‌ی منطقه درس می‌خواند و به ریش همه می‌خندد. 

امسال تابستان انگار دلم یخ زده بود و هر چه آفتاب تند تابستانی تابید باز هم گرم نشد. 

/ 4 نظر / 71 بازدید
بهناز

سلام خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید و منو لینک کنید

لیلا

میگم مهردخت توهم تنه ات به من خورده همچین تو تعلیق گذاشتی تا اخر زهره ترک شدم فکر کردم همونیه که بود بعد نبود!!!!!!!!!!!![نگران]

فامیل دور

مهردخت جانم ! بیا بغلت کنم [قلب]

مینو

دور شدن از چنین دوستانی وایعا سخت است.بخصوص که آدم احساس میکند بی انصافی شده که مجبور شدند مهاجرت کنند.