یکی بود نه‌تا نبود!

در روزهای کوتاه پاییز و زمستان مدام توی دلم نق می‌زدم که چرا این‌قدر روزها کوتاه است. چرا این‌قدر زود شب می‌شود که نمی‌شود به هیچ کاری رسید. حالا دیگر روزها بلندتر شده است اما دریغ از یک ذره بهبود در تنظیم وقت.

فکر می‌کنم بیشتر آن چیزی که می‌اندازم به گردن زمان که چرا این‌قدر نامرد است و زود می‌گذرد و دورش را تند کرده و زبان آدم حالیش نیست برمی‌گردد به خودم و ناتوانی‌ام در مدیریت زمان و البته انبانی بزرگ پر از آرزوی فعالیت‌های جورواجور.

دیگر امیدی ندارم که بتوانم به همه آرزوهایم در این روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌های بادپا و بی‌برکت برسم. داشتم فکر می‌کردم به معجزه‌ای که اگر روز را 10 برابر بلندتر نمی‌کند، لااقل مرا تبدیل به 10 مهردخت کند، اگر می‌توانستم ده زندگی را دوشادوش و همزمان پیش ببرم دلم می‌خواست چنین می‌شد:

مهردخت 1. صبح تا شب می‌نشست ور دل بچه‌ها. با دخترک کاردستی درست می‌کرد، پابه‌پایش نقاشی می‌کشید، برایش جورواجور گل سر و تل درست می‌کرد. کتاب می‌خواند برایش. با هم کاپ‌کیک می‌پختند، با هم توی حیاط آب‌بازی می‌ کردند، این روزها پشت دوچرخه‌اش را می‌گرفت تا رکاب زدن را یاد بگیرد. با پسرک درس می‌خواند، با‌حوصله به حرف‌های تمام‌نشدنی‌اش از مدرسه گوش می‌داد، نگاهی به کتاب‌های درسی‌اش می‌انداخت و با او زبان کار می‌کرد و ایکس‌باکس بازی می‌کرد.

مهردخت 2. به هزار و یک فکر و فعالیت کاری که توی ذهنش داشت می‌رسید. به کتاب‌هایی که سفارش داده مسافرهای آنور آبی برایش بیاورند تا ترجمه کند و همه توی کتابخانه خاک می‌خورد. به موضوع مقاله‌هایی که به نظرش رسیده رویشان کار کند ولی در حد یک درخت یا یک فهرست و چند تا فیش مانده‌اند. به نوشته‌های نصفه‌ونیمه که هی در حد یک طرح اولیه این طرف و آن طرف قایمشان می‌کند شاید یک روزی داستانی چیزی شوند. به ایده‌های کاری‌ای که بارهای در موردشان با دوستان صحبت کرده که بیایید یک جایی را بگیریم و توی آن ال کنیم و بل کنیم و از همه فقط یک طرح توی ذهن و یک حرف روی زبان باقی مانده.

مهردخت 3: مدام بلمد روی کاناپه و بعد از هرگز، یک دل سیر تلویزیون ببیند. خسته هم که شد چشم‌هایش را ببندد موسیقی گوش بدهد. باز هم خسته شد کتابی را از انبوه کتاب‌های منتظر‌ بیرون بکشد و بخواند. آن کشو سنگین و بزرگ سی‌دی‌ها را باز کند و از صف سی‌دی‌های فیلمی که سالیان سال است ترشی انداخته برای روز بازنشستگی یکی را بیرون بکشد و تماشا کند. اگر خوشش آمد یک بار دیگر و ده بار دیگر هم ببیند. تازه از کیوسک روزنامه‌فروشی سر کوچه هم همة آن مجله‌هایی که دوست دارد بخرد و یواش‌یواش مابین فیلم دیدن و کتاب خواندن نشخوار کند.

مهردخت 4. هر چقدر دوست دارد برود یللری‌تللری. صبح‌ها صبحانه برود مهمانی یا فلاسک ببرد توی پارک، البته با دوستان. ظهر خانه یک دوست باشد و عصر خانه دیگری. آن وقت می‌تواند به همه دوستانی که سالهاست دلش خواسته ببیندشان و فرصت نشده سری بزند: مثلاً فرصت می‌کند به پسرعمویش که با حادثه‌ای پاهایش را از دست داده و 5 ماه است که قول داده به دیدنش برود سری بزند. مهمانی هم بدهد هر چقدر دلش خواست. هر روز همه کسانی را که توی دلش مانده که دعوتشان کند جمع کند دور خودش. رفتن به کافی‌شاپ و قرار رفتن به سینما و پیاده‌روی و تئاتر و ... را هم بگذاریم گردن این مهردخت.

مهردخت 5. هر روز به مادر و پدر سر بزند. بنشیند با حوصله حرف‌های صدبار تکراری‌شان را از دل و جان گوش بدهد. هم صبح بهشان سر بزند و هم عصر که خرید می‌کند برای‌شان به جای این‌که از دم در وسایل را بدهد یا بگذاردشان توی آسانسور، خودش خریدها را ببرد توی آشپزخانه و سروسامان بدهد و کنار مادر که همیشه دنبال یاری است که با او چای بخورد لبی تر کند و برای بار هزارم به شکایت‌های پدر از زمین و زمان و نصیحت‌های او در مورد این‌که کیفت را مواظب باش دزد نزند و ماشینت را قفل بزند و سر تقاطع‌ها  ایست کامل کن گوش بدهد.مدام پدرش را ببرد هایپراستار و پارک‌های دوردست که خودش نمی‌تواند تا آنجا رانندگی کند و مادرش را هم ببرد خانة‌ خاله‌خانباجی‌هایش.

مهردخت 6. این مهردخت را بگذاریم بیچاره به آرزوی دیرین برسد. از روی اینترنت هی دستور غذا در بیاورد و آشپزی کند. دسر درست کند که شاید از درجه همیشگی مبتدی به درجه نیمه ‌حرفه‌ای گذر کند. سوراخ شلوار بچه‌ها را بدوزد. بافتنی ببافد. برای دخترک روبالشی تکه‌دوزی کند. بافت‌‌های تزئینی جورواجور برای موهای دخترک یاد بگیرد. لواشک پهن کند، کشک بسابد، ترشی درست کند.

مهردخت 7. باید کاری برای سلامتی‌اش کند. ورزش. رسیدن به برنامه غذای سالم. پیاده‌روی. کوهنوردی. شنا.

مهردخت 8. کارهای اجتماعی‌ای که دوست دارد بکند. در خیریه‌ای شرکت کند. شاید هم در کنارش در یک NGO. برای نابینایان کتاب صوتی درست کند. خیلی کارها می‌شود کرد...

مهردخت 9. هی بشورد و بسابد و مرتب کند. هی سوراخ سنبه‌هایی را که به هم ریخته و چند سال است که هنوز قرار است بهشان سروسامان بدهد و نشده، مرتب کند. همان‌جاهایی که توی خانه‌تکانی‌ها هم نادیده‌شان می‌گیرد را بیرون بریزد، مثل آن دو تا کشویی که ته کمد اتاق آخریست. آلبوم عکس‌ها را مرتب کند.، همین‌طور فایل‌های عکس‌های دیجیتال را و سی‌دی‌های بچه‌ها که همه جا ریخته.

مهردخت 10. اما مهردخت آخری.... مدام چراغ این خانه را روشن نگهدارد. هی پست بگذارد هی به کامنت جواب بدهد. هی برود خانه دوستان دید و بازدید و ... برود توی سایت‌ها دنبال جست‌وجوی هزاران سوال توی ذهنش، هزاران میل به دیدن دنیاهای جدید دست‌نیافتنی، هی نقب بزند توی این دنیای مجازی... خواستم بگویم پای وایبر و واتس‌آپ و ... هم بنشیند و گاهی یک خط هم آنجا بنویسد ولی دیدم راضی نیستم که حتی مهردخت دهم هم وقتش پای این‌چیزها تلف بشود. این یکی را اگر به مهردخت 100 رسیدم شاید آرزو کنم.

هنوز هم فکر می‌کنم کم است... وقت نمی‌شود که...

/ 7 نظر / 31 بازدید
لیلا

لواشک پهن کند کشک بسابد ترشی درست کند"[لبخند] مورداخرو دوست نداری کمی بهم برخورد.[پلک] بااینهمه ماهمین مهردختو هم دوست داریم[قلب] توواقعن مادری.من حوصله مورد اولو نه حالا که هیچوقت نداشتم

الف.م

مهردخت 10 عزیز، این نوشته ارزش اینو داشت که اون 9 تا مهردخت دیگه رو بذاری تو کمد و درو روشون قفل کنی و بهشون مجال ابراز ندی !!! [دست] هر چی در مورد این نوشته بگم بازم کمه . فقط می گم تو بی نظیری مهردخت جان حالا می فهمم اگر منم مدام از این شاخه به اون شاخه می پرم به خاطر اینه که به هر کدوم از آذرهای ده گانه ام مجالی برای ابراز بدم وگرنه خودمم می دونم که با یه دست نمی شه ده تا هندونه برداشت. هیچکدومو کامل انجام نمی دم اما هنوز نتونستم خودمو راضی کنم که بقیه رو فدای یکی بکنم انگار یه روانپزشک - جراح ماهر، مشکل نهفته روح ام رو با جراحی بیرون کشید ! من وقتی بخوام آرزو کنم شبانه روزت ده برابر بشه یا ده تا بشی، برای مهردخت 4 آرزو می کنم که بتونم بیشتر ببینمت [قلب] [بغل]

فریبا

میگن هر که بامش بیش برفش بیشتر ! مصداق حال و روز توئه! یکی از مال و اموال زیاد آسایش نداره یکی هم مثل تو روح و ایده های بزرگ! انقدر فراتر از مرز ها فکری میاندیشی که زمان کم میاری![نیشخند] خدا را شکر که تمام عزیزانت هستند و از تو طلبکارند. خدا را شکر که ایده های بزرگ و قشنگی در سر داری. خدا را شکر که انقدر روح و روانت پاک و مطهر مونده. و خدا را شکر که هستی و ما به داشتنت مفتخریم.[قلب]

ایران قبله عالم

سلام به گمانم این جمله منسوب به پور سیناست که، پسر سینا وقت ندارد و کارهای بسیاری دارد... امیدواریم نمایندگان ده گانه تان وظایفشان را به خوبی انجام دهند[لبخند]

نگین

سلام مهردخت عزیز به توصیه عزیزی با وبلاگت آشنا شدم و دو روزه کل آرشیو رو خوندم! هرچند این جمله خیلی کلیشه ایه اما قلم زیبایی داری بی اغراق.. دعا میکنم شبانه روز بشه 48 ساعت که هرکدام از این مهردخت هایی که نام بردی مجال ابراز وجود داشته باشن با فراغ بال !

لیلا

هر ده تا که نیست الان![نیشخند][خجالت]