عیش شهریوری

بعد از یک ماه که پدر و نامادری‌ همسر (با دست شکسته) این‌جا پیش ما بودند. بالاخره دیشب به شهرشان برگشتند. قدیم‌ترها داشتن مهمان برایم دغدغه بود ولی چند سالی است که نه از آمدنشان هول می‌شوم و نه بهم بد می‌گذرد. البته اگر هم با بودنشان زندگی عادی‌ام دچار مشکل می‌شود بیشتر برمی‌گردد به خصوصیات شخصی خودم و نه حضور آن‌ها. کلاً اخلاقم جوری است که اگر یک بچه گربه هم در خانه باشد زندگی من زود روالش از دست می‌رود.

نمی‌توانم مثل بعضی‌ها باشم که وقتی مهمان در خانه هست برنامه‌ی همیشگی‌شان را دارند. حتماً باید قبل از مهمانم از خواب بیدار بشوم، باید وقتی می‌خوابند خاموشی بدهم. کنترل تلویزیون می‌رود توی دست مهمان و هر چرندی که می‌بیند را باید تحمل کنم. (پدر همسر بدجور معتاد به تلویزیون است آن هم با صدای بسیار بلند و به طور میانگین 30 ثانیه بیشتر روی یک کانال نمی‌ماند. با احتساب بیش از دو هزار کانال و تفاوت ولوم هر کانال با دیگری، تصور کنید....)

وقتی مهمان توی خانه است برنامه‌ی غذایی‌مان عوض می‌شود. در این مدت به خاطر عادت مهمان‌ها به بودن نوشیدنی سر غذا (نوشابه برای پدر و دوغ برای مادر) بچه‌ها پاک بدعادت شده‌اند و کلاً کمی عنانشان از دستم در آمده. نامادری همسرخان بسیار صحبت کردن را دوست می‌دارد و من گاهی مدتی طولانی در وسط حال یک پا در هوا گیر می‌افتادم تا برای بار دهم خاطره‌‌ای قدیمی را تعریف کند. البته خوش‌صحبتی‌اش را دوست دارم و فقط بدی‌اش این بود که این وسط اگر غذا در حال سوختن بود یا بچه جیش داشت خیلی سخت بود  که حرفش را قطع کنم، مشکل دیگر کلا درک زبانش است که گاهی از چیزی که تعریف می‌کند قسمتی را تا آخر نمی‌فهمم و مجبورم که الکی سر تکان بدهم و مشکل آخر هم اینکه همش آرزو می‌کردم کاش تجارب متنوع‌تر و هیجان‌انگیزتری داشت که لااقل حرف‌هایش در تمام این سال‌ها این قدر تکراری نباشد. نامادری همسرخان بعد از ازدواج ما با پدرش ازدواج کرده و به همین خاطر هم احساس مادرشوهری بهش دارم و هم احساس می‌کنم عروسم است و باید دوجانبه به خواسته‌هایش رسیدگی کنم. با این‌که خیلی حرف می‌زند و خیلی دلش گردش و تفریح می‌خواهد و توی این مدت تا غافل می‌شدم زنگ می‌زد و یک عده را برای این‌که دورش شلوغ باشد دعوت می‌کرد، ولی خوشحالم که آدم شاد و باانگیزه‌ای است.

به هر حال الان مهمان‌ها رفته‌اند و دارم لذت از سر گرفتن زندگی همیشگی را درک می‌کنم. اما از روی آینده‌نگری و برای این‌که الگوی خوبی باشم، جلو بچه‌ها می‌گویم حیف که رفتند، دلم برایشان تنگ می‌شود. پسرم چپ‌چپ نگاهم می‌کند که یعنی «واقعاً؟؟» و من مثل همان مادرشوهر که هر چیز را صد بار تعریف می‌کند، برایش باز از سر می‌گویم که وقتی بچه بودیم خانه‌مان هیچ وقت بدون خاله‌خانباجی‌های فامیل نبود و ما چقدر دوستشان داشتیم و هیچ مشکلی هم نداشتیم که هیچ کفش‌هایشان را هم قایم می‌کردیم که نروند. این را می‌گویم ولی خودم هم تعجب می‌کنم که چطور ممکن بود؟ شاید هم ما که بچه بودیم مشکلی نداشتیم و زندگی‌مان با بودن آن‌ها تنوعی می‌گرفت و مادرهایمان سختشان بود و به ما بروز نمی دادند. نمی‌دانم.

به هر حال حالا باز خودمان هستیم و خانه و ماه خوب شهریور که خیلی دوستش دارم و تصمیم دارم خوب درکش کنم. 

/ 2 نظر / 64 بازدید
آذر

عیش ات گوارای وجود. من برای عیش متظر مهر ماهم [نیشخند][شیطان] خداییش با این اوصاف غیبتت کاملا موجه بوده[چشمک]

نبات

واقعا خسته نباشی ... برای من تصور اینکه یک ماه مهمون داشته باشم خیلی سخته .... واسه یه شب مهمونی دادن دو سه روز کلا زندگیم از روال عادیش خارج میشه ...