چه ترس باکلاسی:glossophobia

گاهی که با دوستانم در پارک یا خیابانیم و می‌بینم که چطور با دیدن یک گربه دیوانه می‌شوند و بالا پایین می‌پرند و جیغ می‌زنند اصلا نمی‌توانم درک کنم که یعنی چه؟ آخر چطور می‌شود که یک آدم عاقل از گربه بترسد. یا مثلا دوستی دارم که از مرغ می‌ترسد.  دوستانی هم دارم که شب در خانه تنها نمی‌مانند و از تاریکی و تنهایی می‌ترسند. بعضی را هم دیده‌ام که حاضر نیستند تا مچ پایشان را توی آب دریا کنند و از دریا می‌ترسند. همیشه به نظرم این ترس‌ها خیلی مسخره می‌آمده. و شاید از نظر دوستانم خیلی شجاع بوده‌ام که هیچ موضوع ترسی ندارم. (غیر از سوسک البته)

اما از شما چه پنهان من یک ترس دارم که از همه ترس‌های بالا مسخره‌تر است و کسی درباره‌اش نمی‌داند. یعنی خودم اصلا صدایش را در نیاورده‌ام. تا حالا که به این سن رسیده‌ام در خیلی از قسمت‌های زندگی باعث عقب‌ماندگی‌ام شده و قدرت خیلی از فعالیت‌ها را ازم گرفته است. شاید اگر اعتراف هم بکنم خیلی‌ها باور نکنند که چنین وحشت بزرگی توی زندگی‌ام دارم: ترس از صحبت کردن در جمع های بزرگ.

با این‌که در مذاکره‌های‌کاری و گفت‌وگوهای دو سه نفره ــ حالا با هر کسی که می‌خواهد باشدـ ــ خیلی به خودم مطمئنم. ولی از پشت تریبون بودن و روبه‌روی جمع ایستادن در حد مرگ می‌‌ترسم. ضربان قلبم چند برابر می‌شود و فکم کلید می‌شود و حافظه‌ام پاک پاک. از وقتی یادم است همین‌طور بوده‌ام و به جای این‌که راه‌حل پیدا کنم فقط از زیرش در رفته‌ام. امروز عصر که باید جلوی جمعی از آدم‌های کله‌گنده گزارشی از کارمان می‌دادم و سخنرانی کوچکی می‌کردم تقریبا صد بار تصمیم گرفتم مثل همیشه در بروم. بگویم کس‌وکارم مرده. بگویم توی ترافیک ماندم. بگویم نشد.... ولی فکر کردم باید با ترسم روبه‌رو بشوم.

دیشب که برای دلداری دادن به خودم توی اینترنت داشتم راه‌های مبارزه با این نوع از فوبیا را می‌خواندم به یک نکته خیلی جالب برخوردم. نوشته بود اغلب کسانی که ترس از سخنرانی در مقابل جمع دارند ناخودآگاه کارهایی انتخاب می‌کنند که مجبور نباشند در آن صحبت کنند. درست مثل من. یک انتخاب ناخودآگاه.

امروز عصر بالاخره جلوی جمع صحبت کردم. خیلی سخت بود. پشت میکروفون انگار اصلا مغزم کاملا پاک بود و موقعیتم را به یاد نمی‌آوردم. ولی هرچند نه ایدئال از پسش برآمدم. البته به کمک یک پروپانولول 40 میلی‌گرمی یک‌ساعت قبل از سخنرانی که خیلی کارساز بود. بعد از تمام شدن جلسه باز رفتم پیش مدعوین و تک‌تک جوری وارد بحث شدیم که انگار نه انگار من همانی هستم که داشتم پشت تریبون می‌مردم. فکر نکنم اصلا دیگر بخواهم تکرارش کنم حتی اگر مجبور باشم مرده‌شور بشوم.

/ 10 نظر / 15 بازدید
لیلا

اگورافوبیا[لبخند] من به دلیل حرفه معلمی این ترس را ندارم مشکل من فراموش کردن مطالب هست خوب کاری کردی.درمانش فقط حساسیت زدایی یاهمون ارتکاب به این عمله

مرادیان زاده

سلام مدتی بود که بلاگفا نظر ها را باز نمی کرد .یعنی هم نمیشد نظر بذاری و نه بخونی. امروز دیدم مشکل برطرف شده است و خیلی خوشحال شدم چون اگر چه خودم کمتر نظری می دهم ( وقتی هم می دهم نمیتونم کوتاه بگویم ) اما می توانم از دیدگاه های دوستان بخونم و بهره گیرم. خوشحالی دوم هم اینکه موفقیت شدی ازپسش بربیای .حیف است دیگرانی که به علم و سواد و تجربه شما نیاز دارند از صحبت ها و سخنان مفید شما محروم باشند. همیشه آنکه می خواهد در جمعی صحبت کند این امتیاز را دارد که از قبل خود را آماده کرده و می داند چه می خواهد بگوید ولی آنکه آمده تا بشنود هر چقدر هم فیلسوف ودانشمند باشد یکقدم عقب تراست چون نمی داند سخنران در سر چه دارد و چه می خواهد بگوید. حالا یکی دوبار دیگر هم برو مطمئن هستم از اونهایی خواهی شد که مجبورند به زور یاد داشت و پیغام و پسغام بیایی پایین چون واقعا مفید بودن و حرفهای خوب خود را به دیگران علاقمند منتقل کردن چه از نوع اداری اش یا غیر آن خیلی جذاب و در عین حال موجب شادابی و سلامتی است. [گل][لبخند]

حورا

سلام چند هفته قبل وبلاگتون رو خيلي اتفاقي از سرج يك كي ورد در گوگل پيدا كردم كه واقعا هيچ ربطي هم به وبلاگتون نداشت اما باعث شد من تمام هفته رو به خواندن وبلاگ شما و دغدغه ها تون و پيگيري رشد سارا و سروش و نهايتش وبلاگ ساروش بگذرونم و حدس بزنم كه منطقه جنوب دزفوله يا مسجد سليمان. انديمشكه يا شوش و .... اينكه من خودمم جنوبي ام و عاشق كتاب خوني و بچه و زندگي و ... يه شباهت هاي غير قابل انكاري بودن كه باعث شد بعد از مدتها دور ي از وبلاگ نويسي دوباره وسوسه بشوم كه شروع به نوشتن كنم. خوشحالم كه هنوزم هستن كسايي كه خيلي بالاتر از سطح معمولي كه از زن انتظار ميره!!!(توسط بافت فرهنگي سنتي دور و برمون متاسفانه) دغدغه هاي قشنگ و لطيفي دارن كه با نوشتن ازش باعث ميشن آدم احساس تنهايي نكنه. خلاصه اومدم اعلام وجود كنم و بگم از همون كيي ورد خنده دار گوگلي رسيدم به وبلاگي كه ديگه مطمئنم اتفاقي نبوده اين فوبيا باكلاستو هم منم داشتم ولي باهاش مقابله كردم يجورايي!

لیلا

به قول اقای مرادیان هرچه باشه از اونها بیشتر میدونی .این حرفی بودکه استاد تربیت معلم بهمون گفت.[چشمک]

الف.م

از همون اول تو سرم بود که بگم فلان قرص موثره دیدم نه ! خودت استادی ! من این ترسم تو دانشگاه ریخت وقتی قرار بود کنفرانس بدیم و یکی از دوستام گفت فکر کن یه گله گوسفند (دور از جون همه البته) روبروت نشستن و داری براشون حرف می زنی [نیشخند] بعدها وقتی تو محیط کار مجبور بودم آموزش بدم، از سوال پیچ کردن حضار و کم آوردنم اضطراب پیدا می کردم که اونم کم کم با فنونی که یاد گرفتم حل شد . مثلا می گفتم "سوال جالبی بود! من می خواستم یه موضوع تحقیق براتون پیدا کنم، همین موضوع تون باشه برای جلسه بعد" [شیطان] ولی اگر می گفتی از گربه می ترسی بیشتر باور می کردم تا چنین ترسی . اصلا بهت نمیاد

مریم

تبریک مهردخت عزیز بابت مقابله با این فوبیا. بدون شک کسانی که برای اولین بار گوش به جملات دلنشینت دادند بعد از این هم اشتیاق بیشتری نشون خواهند داد. یکی از راههای مقابله با این ترس تمرین مقابل آینه هست. ویا تصویرسازی ذهنی صحنه سخنرانی حین نشستن روی مبل و تجسم خیل عظیم حضار در سالن. [گل]

نبات

مهردخت عزیز کاملا این احساس و حالت های اضطراب قبل از صحبت و فراموشی حین صحبت رو درک می کنم چون تجربه اش کردم ... اما یک تجربه دیگه هم دارم که با این ترس فقط باید روبرو شد وقتی خودت رو در معرضش قرار بدی می بینی که به ترسناکی چیزی که فکر می کردی نبوده ... من بعد از چند بار سخنرانی و ارائه در دانشگاه، تبدیل به کسی شده بودم که همه بهم می گفتن خوشبحالت که انقدر راحت ارائه میدی و کلی هم نمرات تشویقی واسش گرفتم!!

حورا

مرسي كه من رو خوندي و اميدوارم بازم بنويسي كه من از زاييده قلم شما لذت مي برم

نگین

سلام مهردخت عزیز شنیدم اگه جلوی آینه بایستی و تصور کنی عده زیادی آدم دارن به حرفات گوش میدن ، و حرفاتو راحت و با اعتماد به نفس بزنی ، تا حد زیادی به این ترس غلبه میکنی البته خود منم شبی که انجمن شعرمون برنامه داشت وقتی پشت تریبون قرار گرفتم برای خوندن شعرم ، مادر خدابیامرزم گفت به محض اینکه شروع کردی به شعر خوندن رنگت شد عینهو میّت [خنده] (بخصوص که تمام اعضای انجمن آقا بودن و من تنها خانمی بودم که قرار بود برنامه اجرا کنم) ولی بعد از لحظاتی ، به خودم مسلط شدم و دست آخر وقتی تشویق گرم مدعوین رو دیدم خیلی خیلی حالم بهتر شد ... همیشه موفق و سلامت باشی بانوی نازنین [گل]

ایران قبله عالم

سلام به یکی گفتن آخه اینم شد شغل که برای خلق الله حرف می زنی و پول می گیری؟ گفت تو هم بیا دو سه کلمه جلوی مردم حرف بزن تا ببینیم. جواب داد چی بگم مثلا؟ گفت بگو... نون و پنیر و انگور! طرف رفت پشت تریبون و هول شد و شروع کرد... نون و انیر و پنگور! حالا بزن اون دست قشنگه رو برای سخنرانان![لبخند]