به حق آدم‌های ندیده

تازگی‌ها در تیمی قرار گرفته‌ام که با هم در حال کاری هستیم. من دورادور کار می‌کنم و فقط گاهی برای جلسه‌ها به بقیه می‌پیوندم تا روی مسائل صحبت کنیم و مشکلات را مطرح کنیم. مدیریت زمان و برنامه‌ریزی و پیگیری کارها و تماس‌هایمان در این تیم به خانم نسبتاً جوانی (فکر کنم حدود 30 ساله) محول شده است که همیشه در اداره حضور فیزیکی دارد. در واقع همة‌ ما باید به ایشان متصل باشیم و کارها را با ایشان هماهنگ کنیم. مشکل این‌جاست که این خانم از آن آدم‌هایی است که شاید مثلش را قبلاً دیده باشم ولی هیچ وقت با آنها در ارتباط نزدیک قرار نگرفته‌ام و اصلاً نمی‌دانم که باید چطور با او رفتار کنم.

کمی برایم عجیب است ولی با این سن و سال دارم یک تیپ جدید را تجربه می‌کنم که اصلا کلید ارتباط با او در دستم نیست و ترفند‌هایی که بلدم هیچ جواب نمی‌ دهد. مانده‌ام که با این تیپ جدید باید چطور ارتباط زد به طوری که بشود همکاری کرد و کار راه انداخت : کسی که اصلاً لبخند نمی‌زند. چهره کاملاً ماسکه دارد. دست که می‌دهد بیشتر از ناخن آدم را لمس نمی‌کند، آن‌هم شل و سرد و کوتاه. نگاه چشمی برقرار نمی‌کند و اگر برقرار کند اصلاً دوستانه نیست و توی چشم آدم جوری نگاه می‌کند انگار دارد یک دیوار (آن‌هم از نوع کج و کوله ) را نگاه می‌کند. چیزی که می‌پرسی چند ثانیه می‌کشد تا جواب بدهد جوری که فکر می‌کنی لابد نشنیده و می‌مانی که آیا باید سوالت یا حرفت را تکرار کنی؟ بالاخره جوابت را که می‌دهد کوتاه، تند و پرخاشگرانه است. انگار توی هر جمله‌اش یک قید پنهان از این دست دارد: به‌جهنم، صد سال سیاه، به من چه، به تو چه، که چی بشه، حالا که چی؟ و ....

متاسفانه هیچ شناخت قبلی هم با او ندارم که لااقل اخلاقش را بگذارم به حساب این‌که شاید پدرکشتگی‌ای در میان ما بوده و خیالم راحت شود. ترفندهای مختلفی را هم به کار برده‌ام از جمله تعریف کردن، هندوانه زیر بغل دادن، توجه، طنز گفتن، ... ولی اصلا دریغ از یک اپسیلن تغییر یا ذره‌ای لبخند.

ارتباط کاری‌مان دیگر خیلی برایم مهم نیست. الان چیزی که مرا سر لج انداخته این است که چرا باید توی این سن و سال که گیس سفید کرده‌ام یک آدمیزادی به پستم بخورد که نتوانم از پس ایجاد ارتباط با او و سر راه آوردنش بر بیایم. 

/ 10 نظر / 29 بازدید
فریبا

غصه نخور مادر! من دوتاشو دارم! راه حل: بی تفاوتیه! کاملا" رسمی باهشون برخورد میکنم!

لیلا

آآآآآآآآآآآآآی گفتی مهردخت گفتی1میشناسموشون !با همه حتا خودشون قهرن . فکر کنم به چشم رقیب بهت نگاه میکنه ویا چون سنش کمه میترسه کم بیاره.به هرحال طرف مشکل اساسی دراه مه به توهم ختم نمیشه . از قول من بگو وبلاگ جناب اشنارو بخونه یادش بیاد زندگی چیه![لبخند]

الف.م

اون قیدهای پنهان از مشکلات پنهان درونی اش منشا می گیره آی حرصم می گیره از اینایی که پشت یه میز که می شینن رئیس بازی در میارن یا همه چی رو زیادی جدی می گیرن و با خودشون هم قهرن. از من می شنوی حالشو بگیر [شیطان]

لیلا

مهردخت جان این ادمه رو دیدیم بریم دیگه[زبان]

ایران قبله عالم

'گزینه مناسب را انتخاب کنید همیشه پای یک.... مسلمان نشود کافر نبیند الو الو، صدا می آد؟ یه چیزی می گفتن به این مارگارت تاچر، بانوی آهنین! [لبخند] سلام

فامیل دور

بیخیال عزیز تو را نیاد خودش ضدبه میخوره من با فریبا موافقم .بی تفاوت باش درست میشه [لبخند]

هلن

آدمهایی با این خصوصیات که در پاراگراف دوم نوشتی، معمولا کسانی هستند که اعتماد به نفس کافی ندارن و برای جبرانش، به رفتارهایی رو میارن که بهش اشاره کردی. مهردخت جان ، شاید اگه صبوری و باهاش مدارا کنی، بتدریج بشه باهاش ارتباط دوستانه و حرفه ایی بگیری؛ در حد نیاز و برای پیشبرد کارت.

لیلا

ایکون یک بچه زرزری که داره پاهاشو زمین میکوبه![گریه]

باران

بعضيها با خودشونم قهرن مشكل شما و ديگران نيستيد ... بنظرمن وقت و فكرتان را مشغولشان نكنيد ... اين جماعت با نسل ما فرق دارند ...

هلن

کاش بلاگفا کامنت من برای این پست رو که نوشته بودم، شهید نمیکرد !!!