شاهزادگان گدا

یادم هست بچه که بودم یک مردی بود که هفته‌ای دو سه روی می‌آمد و توی آشغال‌دانی‌های عمومی خیابان اصلی را می‌گشت و چیزهایی جزئی در حد خوراکی یا چیزی که توی جیب‌هایش جا بشود با خودش می‌برد. آن‌وقت‌ها توی هر کوچه‌ای از این آشغال‌دانی‌های مکانیزه نبود و تجمع زباله در یک‌محل کمتر بود. این مردی هم که می‌آمد و توی آشغال‌‌ها می‌گشت از آن هپلی‌هایی بود که معلوم بود سی سال است حمام نرفته و صورت و دست و پایش کبره بسته بود و موهایش مثل نمد منگول منگول آویزان بود. تا سال‌های سال هر کسی را سر زباله‌ها در حال جوریدن دیده بودم از همین هپلی‌های کبره بسته بود.

اما از این یکی دو دهه‌ی اخیر بگویم. محله‌مان که همان محله‌ی بچگی‌هاست. حالا توی هر کوچه‌اش 4-5 زباله‌دانی مکانیزه است. صبح‌ها تا می‌روم دخترک را برسانم و توی محل خریدهایم را بکنم و برگردم حداقل سر نیمی از این زباله‌دان‌ها کسی هست که در حال هم زدن و جدا کردن آشغال‌هاست. واقعاً در زندگی شهری این دهه توی هر کاری که فکر کنیم دست زیاد شده است خصوصاً اگر سرمایه‌ی کارش بی‌سرمایگی و فقر باشد.

دیگر از آن آقاهپلی‌ای که توی بچگی‌ها کمی ازش می‌ترسیدم هم خبری نیست. این آشغال‌گردها دیگر حتی شبیه او هم نیستند. حالا از بچه تا پیرمرد توی این نسل جدید پیدا می‌شود. خیلی‌هاشان ظاهر بسیار تمیزی دارند و دستکش ایمنی دست می‌کنند. بعضی‌هاشان حتی وسیله نقلیه هم دارند. دو سه تا از آشغالگردهای محله‌مان هستند که خیلی دلم می‌خواهد بااجازه یا بی‌اجازه ازشان عکس بگیرم. یکی‌شان پسرجوانی است که لباس‌های ورزشی با رنگ‌های شاد و مارک‌دار می‌پوشد و خیلی خوش‌قد و قواره است. یکی دیگر هم هست که راستش هر روز بین آشغالگردها چشمم دنبالش می‌گردد. جوانی است بیست و دو سه ساله، با هیکلی بسیار ورزیده و چهره‌ای هالیوودی و سر‌ورویی همیشه مرتب و طبق مد روز (تازگی‌ها ریش‌ داعشی گذاشته) و جوری آشغال‌ها را کیسه می‌کند که انگار جراح است و دستش توی مغز بیمار است، مصمم و جدی.

توی خیابان که در ماشین نشسته‌ایم پسرم می‌گوید: «مامان مامان جورج کلونی. نمی‌خوای ببینینش». خودم این اسم را رویش گذاشته‌ام. نگاهی بهش می‌اندازم و باز از ذهنم می‌گذرد که «چه‌حیف» و برای هزارمین بار آرزو می‌کنم که مثل داستان شاهزاده و گدا اشتباهی از اینجا سردرآورده باشد و روزی به کاخ خودش برسد.

/ 13 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الف.م

مهردخت عزیز بعنوان همسر یک بلدیه چی جونم برات بگه که : پردرآمدترین کار در شهرداری جوریدن زباله دانی هاست که اگر دقت کرده باشی اونایی که با لباس کار و موتور سه چرخ و یا وانت این کارو انجام می دن کارگران یک شرکت پیمانکاری هستن که در مزایده ی شهرداری برنده شدن و قرارداد جوریدن زباله (بازیافت) دارن و درآمد حاصله به جیب پیمانکار و شاهزاده شهرداری می ره اما اونایی که دنبال چیزکی می گردن که تو جیب جا بشه یا گونی رو دوش شونه کسانی هستن که کارشون غیر قانونیه و در واقع دست تو جیب پیمانکار و شهرداری کردن که برخورد با یکی از اونا رو سال گذشته حتما شنیدی !!! یکی از این پیمانکارها که کارش رو همزمان با فارغ التحصیلی آقای خونه و شروع کارمندیش شروع کرده، آمار ملک و املاکش از دستش در رفته! بله دخترم ! شاهزاده واقعی اونا هستن ! [چشمک]

نبات

مهردخت جان بیا برای خودمون دعا کنیم .. بعید نیست این جناب جرج کلونی و دوستان در قصر رویاهای ما باشند ... فقط نگاههای مردم رو به جان خریده اند ... یکی از همکارهام با چند تا از اینها صحبت کرده بود که فقط کارتن و کاغذ رو جمع می کردند و می فروختند ... می گفتند روزی حداقل 40 هزار تومان درآمدشه گاهی به دو سه برابرش هم می رسه اونم آدمهایی که با پای پیاده هستن ... این ماشین سوارهای دستکش به دست احتمالا بیشتر در میارن ... نوشجونشون البته ...

fiuna

طنز تلخی بود. من هر بار که میشنوم که ما وضعمون خوب است تو نگران نشو به خودم میگم چطور باور کنم . کاش راست میبود.

مرادیان زاده

سلام مهردخت گرامی نوشته جالب و جذابیه.مخصوصا توجه به نکات ریزی که کمتر بهش دقت می کنیم.این باعث شد که برم و در اینترنت سرکی بکشم ببینم این ها چه کسانی هستند و دنبال چه می گردند؟ دیدم که موضوع خیلی پیچیده تر از اینهاست که ما سر ازش در بیاریم.بحث "طلای کثیف " است و باندهای مافیایی و در آمدهای میلیاردی و استثمار کودکان و سر شاخه ها و ... اما هر چه که باشد این چند تا شخصیتی که تو ازشون نام بردید ( نه آن بیچاره و در بدرهایی که در آشغالدونی ها بدنبال غذا و نون برای خوردن زن و بچه میگردند )با اون چهره و نقشی که توصیف کردی با اطمینان زیاد می شود گفت که حقوق و در آمدشان حداقل از من و تو بیشتر است و ...بهتر است مفت بازی نکنی وآرزوهایت هدر ندهی و آنرا را به سمت خودت و اگر لایق دانستی به سمت من هم هدایت کنی که این " جستجوگران گنج " سالهاست که راه کاخ را یافته اند و در واقع بسیاری از آنها بیشتر "گدایان شاهزاده "هستند تا شاهزادگان گدا!

لیلا

کامنتها و جوابها عالی بود[مغرور]

الف.م

یکی از هیجان انگیز ترین بخش های وبلاگت (علاوه بر قلم زیبا و سوژه های بکری که داری و همه رو در انتظار یک مطلب غافلگیر کننده می ذاری ) اینه که هی میام سرک می کشم ببینم این کامنتهای جماعت رو بالاخره تایید کردی یا نه ؟! اینکه ببینم چیا تو زیر نویس نوشتی... والااااا

مریم

به نظرم این یه مسیله جهانی هست و تمام کشورها باهاش دست به گریبانند. خیلی از افراد اینجا مقداری از درامدشون از طریق جمع کردن بطری ها تامین میشه. که به ازای هربطری 25سنت دریافت میکنند. خیلیها توی مترو منتظرند تا در اون وقفه کوتاهی که قطار می ایسته تا مسافران سوار بشن سریع داخل قطار شده و به دنبال بطری خالی میگردن و شانس بیارن که دست پر از قطار پیاده بشن. خب به مراتب اینجا مصرف نوشیدنیها بالاتر از ایران هست و خیلیها از این راه امرارمعاش میکنند. یادمه تلویزیون مستندی دراین خصوص گذاشته بود و آقایی رو نشون میداد که هزاران بطری خالی تو خونش نگه داشته بود و تونسته بود تنها از جمع اوری اونها یک خودرو کاروان بخره و از بیخانمانی هم نجات پیدا کنه. و چقدر بابت اینکار تشویق شد و الگویی برای دیگران. اما قسمت دردناک قضیه اینه که اون جوان بیچاره در ایران ایستاده بر بالای زباله ها چه چیزی عایدش خواهد شد. جز الودگی و انتقال دهها بیماری.

لیلا

مهردختتتتتتت[نگران]

مینو

احتمالا شغل پر درامدی هست.